شمارهٔ ۱۴۷
دعوی دین میکنی با نفس دمسازی مکنسینهٔ گنجشک جویی دعوی بازی مکن
مکر مرد مرغزی از غول نشناسی بروهمنشین، طراریانِ گُربز رازی مکن
ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفربا نکورویان دین پاک طنازی مکن
ور همی خواهی کنی بازی تو با حوران خلدپس درین بازار دنیا بوزنه بازی مکن
دست دف زن گرز رستم کی تواند کار بستاز رکوی مشغله دعوی بزازی مکن
بادیه نارفته و نادیده روی کافرانخویشتن را نام گه حاجی و گه غازی مکن
ای سنایی چون غلام رنگ و بویند این همهبرگذر زین گفتگوی و بیش غمازی مکن