شمارهٔ ۱۲۷
چند روزی درین جهان بودمبر سر خاک باد پیمودم
بِدْویدم بسی و دیدم رنجیک شب از آز خویش نغنودم
نه یکی را به خشم کردم هجونه یکی را به طمع بستودم
به هوا و به شهوت نفسیجان پاکیزه را نیالودم
هر زمانی به طَمْع آسایشرنج بر خویشتن نیفزودم
و آخِرم چون اجل فراز آمدرفتم و تخم کشته بدرودم
یار شد گوهرم به گوهر خویشباز رستم ز رنج و آسودم
من ندانم که من کجا رفتمکس نداند که من کجا بودم