شمارهٔ ۹۶
آنکس که ز عاشقی خبر دارددایم سر نیش بر جگر دارد
جان را به قضای عشق بسپاردتن پیش بلا و غم سپر دارد
گه دست بلا فراز دل گیردگه سنگ تعب به زیر سر دارد
پیوسته چو من فگنده تن گردددل را ز هوای نفس بر دارد
بگسسته شود ز شهر و ز مسکنهر دم زدنی رهی دگر دارد
هر چند که زهر عشق می نوشدآن زهر به گونهٔ شکر دارد
وان دیده به دست غیر بردوزدکو جز به جمال حق نظر دارد
ای یار مقامر خراباتیطبع تو طریق مختصر دارد
بنمای به من کسی که او چون مندر کوی مقامری مقر دارد
یا از ره کم زنان نشان جویدیا از دل بی دلان خبر دارد