گنج

شمارهٔ ۸۹

روزی دل من مرا نشان دادوز ماه من او خبر به جان داد
گفتا بشنو نشان ماهیکو نامهٔ عشق در جهان داد
خورشید رهی او نزیبدمه بوسه ورا بر آستان داد
یک روز مرا بخواند و بنواختو آنگاه به وصل من زبان داد
برداشت پیاله و دمادممی داد مرا و بی کران داد
من دانستم که می بلاییستلیکن چه کنم مرا چو ز آن داد
از باده چنان مرا بیازردکز سر بگرفت و در میان داد