شمارهٔ ۸۷
معشوق به سامان شد تا باد چنین بادکفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد
زان لب که همی زهر فشاندی به تکبراکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد
آن غمزه که بد بودی با مدعی سستامروز بتر زان شد تا باد چنین باد
آن رخ که شکر بود نهانش به لطافتاکنون شکرستان شد تا باد چنین باد
حاسد که چو دامنش ببوسید همی پایبی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد
نعلی که بینداخت همی مرکبش از پایتاج سر سلطان شد تا باد چنین باد
پیداش جفا بودی و پنهانش لطافتپیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد
چون گل همه تن بودی تا بود چنین بودچون باده همه جان شد تا باد چنین باد
دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او راآن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد
تا لاجرم از شکر سنایی چو سناییمشهور خراسان شد تا باد چنین باد