گنج

شمارهٔ ۸۵

دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منتبامدادان پگه دست منست و دامنت
چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمیننه همین آب و زمین بخشید باید با منت
سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرستتا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت
آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خوردگفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت
گر نگیری دستم ای جان جهان در عشق خویشپیشت افتم باژگونه خون من در گردنت