شمارهٔ ۷۸
اندر دل من عشق تو چون نور یقین استبر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگین است
در طبع من و همت من تا به قیامتمهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است
تو بازپسین یار منی و غم عشقتجان تو که همراه دم بازپسین است
گویی ببُر از صحبت نااهل برِ مناز جان ببُرم گر همه مقصود تو این است
آن را که غرض صحبت دیدار تو باشداو را چه غم تاش و چه پروای تکین است
امّید وصال تو مرا عمر بیفزودخود وصل چه چیز است که امید چنین است
گفتم که تو را بنده نباشد چو سنایینوک مژه بر هم زد یعنی که همین است