گنج

شمارهٔ ۵۸

ای پسر! عشق را بدایت نیستدر ره عاشقی نهایت نیست
اگرَت عشق هست شاکر باشکه به عشقْ اندرون شکایت نیست
گر بنالی ز حال عشق، تو راعلت عاشقی بغایت نیست
جهد کن جهد تا به عشق رسیکانچه گفتم ترا کفایت نیست
ز عمل کام دل شود حاصلدرد را نزد من حکایت نیست
چون وصیت کنم به عشقْ تو راکه مرا نوبتِ وصایت نیست
عشقْ ما را ولایتی داده‌ستکه کسی را چنان ولایت نیست
رایت خیلِ عشق فعل بوَدعشق را نزدِ عقل رایت نیست
هر کرا عشق نیست در دل و جاندر دل و جان او هدایت نیست