شمارهٔ ۴۳۳
برخی رویتان من ای رویتان چو ماهیوی جان بیدلان را در زلفتان پناهی
با رویتان تنی را باطل نگشت حقیبا زلفتان دلی را مشکل نماند راهی
جز رویتان که سازد جانهای عاشقان رااز ما سجدهگاهی وز مشک تکیهگاهی
جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفلاز نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی
نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلسدر هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی
با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلیبا قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی
از لعل درفشانتان یک خنده و سپهریوز جزع جانستانتان یک ناوک و سپاهی
چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخیچون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی
از دام دلشکرتان هر دانهای و شهریا زجام جانستانتان هر قطرهای و شاهی
با جام باده هر یک در بزمگه سروشیبا دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی
جز رویتان که دیدهست از روی رنگ روییجز چشمتان که دیدست از چشم نورگاهی
زینان سیاهگرتر نشنیدهام سپیدیزینها سپیدگرتر کم دیدهام سیاهی
گر چنبر فلک را ماهیست مر شما راصد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی
تا باده ده شمایید اندر میان مجلساز باده توبه کردن نبود مگر گناهی
از روی بینیازی بیجاده که ربایدورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی
از تیزی سنانتان هر ساعت از سناییآهی همی برآید جانی میان آهی