گنج

شمارهٔ ۴۳۱

عاشق نشوی اگر توانیتا در غم عاشقی نمانی
این عشق به اختیار نبوددانم که همین قدر بدانی
هرگز نبری تو نام عاشقتا دفتر عشق برنخوانی
آب رخ عاشقان نریزیتا آب ز چشم خود نرانی
معشوقه، وفای کس نجویدهر چند ز دیده خون چکانی
این‌ست رضای او که اکنونبر روی زمین یکی نمانی
بسیار جفا کشیدی آخراو را به مراد او رسانی
این‌ست نصیحت سناییعاشق نشوی اگر توانی
این‌ست سخن که گفته آمدگر نیست درست برمخوانی