شمارهٔ ۴۲۸
گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنیشور در میراثخواران بنیآدم زنی
بارنامهٔ بینیازی برگشایی تا به کیآتش اندر بارمایهٔ کعبه و زمزم زنی
صدهزاران جان متواری درآری زیر زلفچون به دو کوکب کمند حلقهها را خم زنی
بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهیبر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی
تیغ خویش از خون هر تردامنی رنگین مکنتو چو رستمپیشهای آن به که بر رستم زنی
در خرابات نهاد خود بر آسودست خلقغمزه برهمزن یکی تا خلق را برهمزنی
پاکبازان جهان چون سوختهٔ نفس تواندخام طمعی باشد ار با خامدستان دم زنی
ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگرانتا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی