گنج

شمارهٔ ۳۷۱

ای نقاب از روی ماه آویختهصبح را با ماهتاب آمیخته
در خیال عاشقان از زلف و رخصورت حال و محال انگیخته
آسمان خاک بیز از کوی توسالها غربال دولت بیخته
عقل ترسا روح عیسی روی رادر چلیپاهای زلف آویخته
از لطافت باد آب و آب بادهم برون برده ز سر هم ریخته
ای سنایی بهر خاک کوی توز آبروی و دین و دل بگریخته