شمارهٔ ۳۴۳
اسب را باز کشیدی در زینراه را کردی بر خانه گزین
راه بیداری آوردی پیشدل من کردی گمراه و حزین
بدل و شق بپوشیدی درعبدل جام گرفتی زوبین
دست بردی به سوی تیر و کمانروی دادی به سوی حرب و کمین
نه براندیشی از کرب زماننه ببخشایی بر خلق زمین
تا نبینم رخ چون ماه ترابارم از دیده به رخ بر پروین
چون بخسبم ز فراق تو مراغم بود بستر و حیرت بالین