شمارهٔ ۳۴۱
خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بینلعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین
تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسرجلمهٔ عشاق را غاشیه بر دوش بین
جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدندجزعی گویا نگر لعلی خاموش بین
بیدل و بیجان منم در غم هجران اوخواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین
هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدامگشته دل او کباب جانش پر از جوش بین