گنج

شمارهٔ ۳۱۶

عاشقا! قفل تجرد بر درِ آمال زندر صف مردان قدم بر جادهٔ اهوال زن
خاک کوی دوست خواهی، جسم و جان بر باد دهآب حیوان جست خواهی، آتش اندر مال زن
مال را دجال دان و عشق را عیسی شمارچون شدی از خیل عیسی، گردن دجال زن
هر که را درد سرست، از دست قیفالش زنندگر تو را درد دل‌ست، از دیدگان قیفال زن
ای مرقع‌پوشِ بی‌معنی که گویی عاشقملال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن
تا کی از جور تو ای گندم‌نمای جوفروشرو یکی ره این جو پوسیده را غربال زن