گنج

شمارهٔ ۳۱۴

ای هوایی یار یک ره تو هوای یار زنآتشی بفروز و اندر خرمن اغیار زن
طبل از هستی خویش اندر جهان تاکی زنیبر در هستی یکی از نیستی مسمار زن
با می تلخ مغانه دامن افلاس گیرآز را بر روی آن قرای دعوی‌دار زن
زاهدان ار تکیه بر زهد و صیام خود کنندتو چو مردان تکیه بر خمر و در خمار زن
دور شو از صحبت خود بر در صورت پرستبوسه بر خاک کف پای ز خود بیزار زن
چون خوری می با حریف محرم پر درد خورچون زنی کم با ندیم زیرک هشیار زن
گر برون هفت چرخ و چار طبع‌ست این سخنبارگاهش هم برون از هفت و هشت و چار زن
تا تو اندر بند طبع و دهر و چرخ و کوکبیکی بود جایز که گویی دم قلندوار زن
قیل و قال و دانش و تیمار پندار رهندخاک بر چشم همه تیمارهٔ پندار زن