شمارهٔ ۲۶۸
بی صحبت تو جهان نخواهمبی خشنودیت جان نخواهم
گر جان و روان من بخواهییک دم زدنت امان نخواهم
جان را بدهم به خدمت تومن خدمت رایگان نخواهم
رضوان و بهشت و حور و عین رابی روی تو جاودان نخواهم
بر من تو نشان خویش کردیحقا که جز این نشان نخواهم
بیگانه بود میان ما جانبیگانه درین میان نخواهم
من عشق تو کردم آشکاراعشق چو تویی نهان نخواهم
هر گه که مرا تو یار باشیمن یاری این و آن نخواهم
تو سودی و دیگران زیانندتا سود بود زیان نخواهم
اکنون که مرا عیان یقین شدزین پس به جز از عیان نخواهم