گنج

شمارهٔ ۲۶۵

ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنمیا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
عاشقی را دوست دارم عاشقان را دوسترصدهزاران دل برای عاشقی پر خون کنم
سوختم در عاشقی تا ساختم با عاشقانعاجزم در کار خود یارب ندانم چون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنمآب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
آب دریاها بسوزد کوه‌ها هامون شودمن ز دیده چون ببارم آب‌ها افزون کنم
مسکن من در بیابان مونس من آهوانهر کجا من نی زنم از خون دل جیحون کنم
گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنشطوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم