گنج

شمارهٔ ۲۵۲

ای چهرهٔ تو چراغ عالمبا دیدن تو کجا بود غم
شد خلد به روی تو سرایمبی روی تو خلد شد جهنم
ای شمسهٔ نیکوان به خوبیچون تو دگری نزاد ز آدم
کوی تو شدست باغ عشاقباریده بر او ز دیده هانم
بندیست نهان ز بند زلفتبر جان و دل رهیت محکم
هر روز همی شود به نوعیحسن تو فزون و صبر من کم
گر بود مرا پری به فرمانور باشد ملک و ملکت جم
بر زد نتوان به شادکامیبی روی تو ای نگار یک دم
ای جان من و دو دیده بر منچون دیدهٔ مور گشت عالم
آخر به سر آید این شب هجروین صبح وصال بردمد هم
گر بر لبم آید آن لبانتهرگز نزنم من آتشین دم