شمارهٔ ۲۴۷
چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشمکه آنگه خوش بود با من که من بیخویشتن باشم
من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم اونه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم
چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویشچو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم
چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشدچو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم
سخن پیدا و پنهانست و او آن دوستر داردکه چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم
چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشمچو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم
مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالامهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم
مرا گر پایهای بینی بدان کان پایه او باشدبر او گر سایهای بینی بدان کان سایه من باشم
سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنتسنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم