گنج

شمارهٔ ۲۳۷

گفتم از عشقش مگر بگریختمخود به دام آمد کنون آویختم
گفتم از دل شور بنشانم مگرشور ننشاندم که شور انگیختم
بند من در عشق آن بت سخت بودسخت‌تر شد بند تا بگسیختم
عاشقان بر سر اگر ریزند خاکمن به جای خاک آتش ریختم
بر بناگوش سیاه مشک رنگاز عمش کافور حسرت بیختم
عاجزم با چشم رنگ آمیز اوگرچه از صد گونه رنگ آمیختم