شمارهٔ ۲۲۴
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهامور چه آزادم، تو را تا زندهام، من بندهام
مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازلنیست روی رستگاری زو مرا تا زندهام
از هوای هر که جز تو جان و دل بزدودهاموز وفای تو چو نار از ناردان آگندهام
عشق تو بر دین و دنیا، دلبرا بگزیدهامخواجگی در راه تو در خاک راه افگندهام
تا بدیدم درج مروارید خندان تو رابس عقیقا کز دریغ از دیده بپراکندهام
تا به من بر لشگر اندوه تو بگشاد دستاز صلاح و نیکنامی دستها بفشاندهام
دستدست من بُد از اول که در عشق آمدمکم زدم تا لاجرم در ششدره درماندهام