گنج

شمارهٔ ۲۱۵

تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشقعاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهاننام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
خط قلاشی چو عشق نیکوان بر من کشندشرط باشد برنهم سر بر خط فرمان عشق
در میان عشق حالی دارم اردانی چنانکجان برافشانم همی از خرمی بر جان عشق
در خم چوگان زلف دلبران انداخت دلهر که با خوبان سواری کرد در میدان عشق
من درین میدان سواری کرده‌ام تا لاجرمکرده‌ام دل همچو گوی اندر خم چوگان عشق
در جهان برهان خوبی شد بت دلدار منتا شد او برهان خوبی من شدم برهان عشق