گنج

شمارهٔ ۲۰۹

ای بس قدح درد که کردست دلم نوشدور از لب و دندان شما بی خبران دوش
گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشمگه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش
گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نالگه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش
درد آمده پاداش که هین ای سر و تن دادعشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش
دردی که به افسانه شنیدم همه از خلقاز علم به عین آمد وز گوش به آغوش
در حجرهٔ چشم آمد خورشید خیالشخورشید که دیدست سیه کرده بناگوش
در حسرت آن دیدهٔ چون دیدهٔ آهواین دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش
حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگرغیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش
با چشم سرم گفته تراییم تو منگردر گوش دلم خوانده تراییم تو مخروش
ذوق آمده در چشم که ای چشم چنین چششوق آمده در گوش که ای گوش چنین گوش
این خود صفت نقش خیالیست چه چیزستیارب که ببینم به عیان آن رخ نیکوش
او بلبله بر دست و خرد سلسله در پایاو غالیه بر گوش و رهی غاشیه بر دوش
در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سردر بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش
صد روح در آویخته از دامن کرتهسی روز برانگیخته از گوشهٔ شب پوش
آوازه در افتاده به هر جا که سناییدر مکتب او کرد همه تخته فراموش