شمارهٔ ۲۰۵
چون نهی زلفِ تافته بر گوشچون نهی جعدِ بافته بر دوش
از دل من رمیده گردد صبروز تن من پریده گردد هوش
نه عجب گر خروش من بفزودتا شد آن عارض تو غالیهپوش
ماه در آسمان سیاه شودخلق عالم برآورند خروش
تا به وقت سپیدهدم یک دمنغنودم در انتظار تو دوش
گاه بودم به ره فگنده دو چشمگاه بودم به در نهاده دو گوش
خارِ من گردد از وصالِ تو گُلزهر من گردد از جمال تو نوش