گنج

شمارهٔ ۱۹۰

ای سنایی دل بدادی، در پی دلدار باشدامن او گیر و از هر دو جهان بیزار باش
دل به دست دلبر عیار دادن مر تو راگر نبود از عمری اندر عشق او عیار باش
بر امید آن که روزی بوس یابی از لبشگر بباید بود عمری در دهان مار باش
چشم را بیدار دار اندر غم او زآن کجادل نداری تا تو را گویم به دل بیدار باش
گر میی خواهی که نوشی صبر کن در صد خمارور گلی خواهی که بویی در پی صد خار باش
گر نیابی خضروار آب حیات اندر ظُلَمعیب ناید زان تو در جستن سکندروار باش
شمع با انوار جانان است و تو پروانه‌ایدشمن جان و غلام شمع با انوار باش
کار پروانه‌ست گرد شمع خود را سوختنتو نه آخر کمتر از پروانه‌ای در کار باش
مستی و عشق حقیقی را به هشیاری شمرنزد نادان مست و نزد زیرکان هشیار باش