شمارهٔ ۱۳۶
هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بودکار او در عاشقی زاری و رسوایی بود
این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدمآری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود
ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرابا غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود
مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدیعاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود
شد دلم صفرایی از دست فراق این جمالآنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود
آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز دادبر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود
از سخنهای سنایی سیر کی گردند خودجز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود
از جمال یوسفی سیری نیابد جاودانهر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود