شمارهٔ ۱۲۴
گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کندصدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند
باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزدهر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند
من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنمآدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند
هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شودبی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند
بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیستمختصر آنست کار از روی آگاهی کند
خفتهٔ بیدار بنگر عاقل دیوانه بینکو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند
تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکنعاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند
ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقلعشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند