گنج

شمارهٔ ۱۱۷

معشوق که او چابک و چالاک نباشدآرام دل عاشق غمناک نباشد
از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیمآن را که چو تو دلبر بی باک نباشد
در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جانکو زیر کف پای تو چون خاک نباشد
نادان بود آنکس که ترا دید و از آن پساز مهر دگر خوبان دل پاک نباشد
روی تو و موی تو بسنده‌ست جهان راگو روز و شب و انجم و افلاک نباشد
دامن نزند شادی با جان سناییروزی که دلش از غم تو چاک نباشد