شمارهٔ ۱۱۵
چه رنگهاست که آن شوخدیده نامیزدکه تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد
گهی ز طیرهگری نکتهای دراندازدگهی به بلعجبی فتنهای برانگیزد
به هیچ وقت به بازی کرشمهای نکندکه صدهزار دل از غمزه درنیاویزد
گهی کزو به نفورم بر من آید زودگهش چو خوانم با من به قصد بستیزد
ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیدهچو دود یافت ز بهر سنایی آمیزد
خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزمکه هیچ تشنه ز آب فرات نگریزد
هزار شربت زهر ار ز دست او بخورمز عشق نعرهٔ «هل من مزید» برخیزد
نه از غمست که چشمم همی ز راه مژههزار دریا پالونهوار میبیزد
به هر که مردم چشمم نگه کند جز از اوجنایتی شمرد، آب ازان سبب ریزد
جواب آن غزل خواجه بوسعید است این«مرا دلیست که با عافیت نیامیزد»