گنج

شمارهٔ ۱۰۶

سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد؟چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد؟
درازقصه نگویم حدیثْ جمله کنمهر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخوَرد
جفا نمود و نبخشود و دل ربود و ندادوفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد
چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافتچو آستینْش گرفتم بگفت: بردابرد!
نه چاره‌ای که دل از دوستیش برگیرمنه حیله‌ای که توانمش بازِ راه آورد
بر انتظار میان دو حال ماندستمکشید باید رنج و چشید باید درد
اَیا سنایی لؤلؤ ز دیدگانْت مبارکه در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد