قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - این قصیدهٔ را هم هنگام اقامت در سرخس سروده
درگه خلق همه زرق و فریبست و هوسکار درگاه خداوند جهان دارد و بس
هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافتای برادر کس او باش و میندیش از کس
بندهٔ خاص ملک باش که با داغ ملکروزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس
گرچه با طاعتی از حضرت او «لا تامن»ورچه با معصیتی از در او «لا تیاس»
ورچه خوبی به سوی زشت به خواری منگرکاندرین ملک چو طاووس بکارست مگس
ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دینزیرکان با تو نیارند زد از بیم نفس
کز گران سنگی گنجور سپهر آمد کوهوز سبکساری بازیچهٔ باد آمد خس
تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنکبرگ توتست که گشتست به تدریج اطلس
همره جان و خرد باش سوی عالم قدسنه ستوری که ترا عالم حسست جرس
پوست بگذار که تا پاک شود دین تو هانکه چوبی پوست بود صاف شود جوز و عدس
عاشقی پرخور و پر شهوت و پر خواب چو خرسنفس گویای تو ز آنست به حکمت اخرس
رو که استاد تو حرصست از آن در ره دینسفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس
نام باقی طلبی گرد کم آزاری گردکز کم آزاری پر عمر بماند کرکس
در سر جور تو شد دین تو و دنیی توکه نه شب پوش و قبابادت و نه زین نه فرس
چنگ در گفتهٔ یزدان و پیمبر زن و روکآنچه قرآن و خبر نیست فسانهست و هوس
اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سین»یعنی ندر ره دین رهبر تو قرآن بس
آز بگذار که با آز به حکمت نرسیور بیان بایدت از حال سنایی بر رس