گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸ - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: از۳۳ بیت
ای دل خرقه سوز مخرقه سازبیش ازین گرد کوی آز متاز
دست کوتاه کن ز شهوت و حرصکه به پایان رسید عمر دراز
بیش ازین کار تو چو بسته نمودبه قناعت بدوز دیدهٔ آز
دل بپرداز ازین خرابه جهانپای در کش به دامن اعزاز
گه چو قارون فرو شدی به زمینگه چو عیسی برآمدی به فراز
همچو خنثا مباش نر مادهیا همه سوز باش یا همه ساز
یا برون آی همچو سیر از پوستیا به پرده درون نشین چو پیاز
یا چو الیاس باش تنها رویا چو ابلیس شو حریف نواز
در طریقت کجا روا باشددل به بتخانه رفته تن به نماز
باطنی همچو بنگه لولیظاهری همچو کلبهٔ بزاز
سر متاب از طریق تا نشویهدف تیر و طعنهٔ طناز
عاشق پاک باش همچو خلیلتا شوی چون کلیم محرم راز
زین خرابات برفشان دامنتا شوی بر لباس فخر طراز
همه دزدان گنج دین توانداین سلف خوارگان لحیه طراز
همه را رو بسوی کعبه و لیکدل سوی دلبران چین و طراز
همه بر نقد وقت درویشانهمچو الماس کرده دندان باز
همه از بهر طمع و افزونیدر شکار اوفتاده همچو گراز
همه از کین و حرص و شهوت و خشمدر بن چاه ژرف سیصد باز
ای خردمند نارسیده بدانگرگ درنده کی بود خراز
دین ز کرار جو نه از طرارخز ز بزاز جو نه از خباز
راهبر شو ز عقل تا نبردغول رهزن ز راه دینت باز
بس که دادند مر ترا این قومبدل گاو روغن اشتر غاز
چشم بگشا و فرق کن آخرعنبر از خاک و شکر از شیراز
گرت باید که طایران فلکزیر پرت بپرورند به ناز
هر چه جز «لا اله الا الله»همه در قعر بحر «لا» انداز
پس چو عیسی بپر دانش و عقلزین پر آشوب کلبه بیرون تاز
وارهان این عزیز مهمان رازین همه در دو داغ و رنج و گداز
رخت برگیر ازین سرای کهنپیش از آن کیدت زمانه فراز
این خوش آواز مرغ عرشی رابال بگشای تا کند پرواز
ای سنایی همه محال مگویباز پیچان عنان ز راه مجاز
همه دعوی مباش چون بلبلگرد معنی گرای همچون باز
همچو شمشیر باش جمله هنرچون تبیره مشو همه آواز
کاندرین راه جمله را شرطستعشق محمود و خدمت ایاز