گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶ - در مدح مسعود بن ابوالفتح

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یر۳۷ بیت
در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیرگر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر
نور چشم خواجهٔ بوالفتح مسعود آنکه اوچون ظفر با فتح و سعدست او همه ساله نظیر
آن به جود و زیب و کین و رای و عیش و قدر و ذهنمهر و مه بهرام و کیوان زهره و برجیس و تیر
قدر او چرخ بلند و رای او شمس مضیقدر او بحر محیط و جود او ابر مطیر
نیست گاه دانش و عقل و کفایت نزد عقلکودکی چون او به صدر پادشاهی هیچ پیر
نیست او گر مردم چشم ای شگفتی پس چراستدیدگان خواجه بوالفتح از قرار او قریر
گرچه خردست او جهان را بس عزیزست و بزرگمردم دیده عزیزست ار چه خردست و حقیر
شادباش ای گاه کوشش تیز عنصر چون حدیددیر زی ای وقت بخشش نرم جوهر چون حریر
هرکس از دعوی عمیدند و خطیرند و بزرگتو ز معنی هم عمیدی هم بزرگی هم خطیر
گر کم از تو گاه شوخی صدر می‌دارد چه شددیو نه گاه سلیمان داشت یک چندی سریر
نه سها چون شمس بر چرخست لیکن گاه نورصد فلک باید ترا زد تا جهان گردد منیر
نیک ماند سیر در ظاهر به سوسن لیک بازچون ببویی دور باشد پایهٔ سوسن ز سیر
ای بزرگ اصلی که هرگز کرد نتواند تمامحد بذلت را مهندس شرط وصفت را دبیر
فضل و دولت را مداری ملک و ملت را مشاردین و دولت را پناهی عز و حشمت را مشیر
باش تا وقت آیدت اسباب دیوان ساختنتا عطارد را ببینی پیش خویش اندر سفیر
خاور اکنون داد خواهد مهر عمرت را طلوعمشرق اکنون دید خواهد ماه و سالت را مسیر
عمر اندک داری و بسیار داری منزلتچون بجویندت بحاری چون ببینندت غدیر
چشم احسان بی بصر مانده‌ست تا روزی کجابشنواند کلک تو گوش مکارم را صریر
جود را شکری گزاری چون کسی بینی غنیخویشتن مجرم شناسی گر کسی یابی فقیر
شاخ اگر از ابر اقبال تو یابد مایه‌ایهر بری کز وی برآید اختری گردد منیر
ای بلند اصلی که کم دادست چون تو خاک پستای جوان بختی که کم دیدست چون تو چرخ پیر
روی زی صدرت نهادم با دل امیدوارپشت کرده چون کمان از بیم تیر زمهریر
تا ز هر دستی بدانی آنکه در ایام خویشاندرین صنعت ندارم در همه عالم نظیر
شعر چون نیکو نیاید کز صفای او دلمهر زمان در طبع من گوهر همی گردد ضمیر
لیک عیبی دارم و آنست عیبم کز خردنیستم لت خوارگیر و قمرباز و باده‌گیر
نان آنکس پخته باشد نزد آنها کز خردنه خمیری دارد اندر راه فطرت نه فطیر
نه ز بد شعری به هر صدری ندارم اختلاطلیک بی معنی همی در پیش هر خر خیر خیر
از برای لقمه‌ای نان بر نتوان آبرویوز برای جرعه‌ای می‌رفت نتوان در سعیر
از خردمندی و حکمت هرگز این اندر خوردکز پی نانی به دست فاسقی گردم اسیر
چون کریمان یک درم ندهند از روی کرمتا ندارندم دو سال از انتظار اندر زحیر
ای سخنور تربیت کن مر مرا از نیکوییتاجری گردد زبانم در مدیحت چون جریر
طوقم اندر گردن آور از سخا چون فاختهتا چو قمری می‌زنم بر شاخ او صافت صفیر
گرچه من بنده ندارم خدمتی از فضل خویشتو خداوندی بجا آر از کرم این در پذیر
پادشاه دانشی باشد وزیرت جود از آنکپیکر بی‌روح باشد پادشاه بی‌وزیر
تا چو خورشید سپر کردار در برج کماندر رود آخر بود مرتازیان را ماه تیر
بادت از چرخ کمان کردار هر دم نو به نونعمت و اسباب قسم و دولت و اقبال تیر
بد سگال بد سگالت باد چرخ کینه‌وردوستار دوستارت باید جبار قدیر