قصیدهٔ شمارهٔ ۸۲
زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگارگر نفاق اندرونی پاک آید در عیار
در سرای شرع سازد علم دارالضرب درددر پناه شاه دارد مرد بیت المال کار
گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زندآبدار از چشمهٔ توفیق و پاک از شرک خار
مرد تا بر خویشتن زینت کند از کوی دیومنقسم باشد درین ره ز اضطراب و ز اضطرار
بس محال آید ازین قسمت نهادن شکل روحبس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار
نالهٔ داوود هم برخاست از صحرای غیبحضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار
آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوهدر شعاع نور افتم بی سر و بن دره وار
شیر مردان در جهان چون ذره باشد نزد تودل برآورده به قهر از کلی جانشان دمار
وآن گهٔ باشد سزای آتش ترسا درختکبرویش رفته باشد در میان شاخسار
تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیرکی شود در حلقهٔ مردان میدان پایدار
برهمن تا بر نیاید از همه هستی خودبا خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار
دست در سنگی زده کی کوه بیند بت به دستپای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار
نرد کی بازند با خورشید در پیش قمرزرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار
پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرددر دمغ عاشقان بودست ازین سودا خمار
دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرشدرد بود ردا قلم میراند بر لوح نگار
عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفتگرد عشاقان مگرد ای مختصر هان زینهار
زان که ایشان در جهان دیوانگان حضرتندبند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار
گر تو ز بندی بدی بر پای مجنون در عربعشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار
لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق رابرکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار
گرچه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمنشب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و بار
نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسولنیمشب گفتهست موسا اهل را کنست نار
گر ز دولت بر دمد صبحی به ناگه در شبیعالمی روشن شود در دم از آن نور شرار
گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیلصد هزاران پوست خلعت گردد اندر هر دیار
سمع کو تا بشنود امروز آواز اویسخضر کو تا در شود غواص وار اندر بحار
نه ازو کم گشت یک ذره غریو درد دیننه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار
تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گمطالبان را در قدم آبست و در آتش وقار
خاک بس باشد به آدم عاقلان را راهبرباد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار
کر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسیور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار
مفردی باید ز مردم تا توان رفتن به دلدر میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار
دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهرکی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار
آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمرچون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار
تا نه این رحمت کند در حلقههای طاوهاتا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار
از خرد بس نادر افتند کز بن یک چوب گزعزریائیلی برآید از پی اسفندیار
چشم چون بر دیدن افتد کی بود در ظرف حرفباز تا بر دست باشد کی کند تیهو شکار
نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصمنی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار
آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخرو آنکه شد در کار دلبر آب خورد از جوی عار
عالمی واماندهاند از عدل اندر حبس خودمفلسان بیگناهانند ای دل در گذار
تا چه خواهی کرد مشتی دیو مردم را مقیمتا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار
گر کسی دامی نهد بی پای شو واندر گذرور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار
نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تستباز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار
دل گرفت احرام در بیتالحرام آب و نانهم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار
تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاهکی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار
گرچه اندر کعبهای بیدار باش و تیز روورچه در بتخانهای هشیار باش و پی فشار
مرد با زنار اگر سست آید اندر عین رومبر خیال چشمهٔ معبودیه کرد اختصار
آب در بستان آدم میرود لیکن چه سوداز کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار
ناله را نزدیک عزت گر جوی حرمت بدیباغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار
کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقرنام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار
هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غیرهر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار
چون بدین هفت آسمان پویند با تر دامنیچون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار
عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بوددست برد از همسران خویش و ز اهل و تبار
ور نه خود دست کفایت ز آستین کبریاجون برون یازد کند در کام او چون خر فسار
تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفرآتشی باید که افتد در ضیاع و در عقار
عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصالعقل بعد از علم باید تا درست آید شمار
مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیرنافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار
در اوایل چار میگفتند بنیان جهاندور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار
صبح محشر بر زد اینک نور بر دامان کوهزینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار
موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همههر چه ذر اندر یمین و هر چه سنگ اندر یسار
کشتی اینجا ساخت باید تا به نزد غرقهگاهایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار
چون نیابد در رباط از بهر عیسا عقل دونگو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار
گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلفکسی مسلم باشدش جولان میدان عذار
غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کردکز رخ خورشید میبینند سرخی بر انار
از سپیدی اویس و از سیاهی بلالمصطفا داند خبر دادن ز وحی کردگار
من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روزمن چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار
سینهٔ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بودنالهٔ گردون کفایت باشد از تقدیر بار
یارب این در علم تست و کس نداند سر اینفضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار
وز پی آن کز سنایی یک اشارت بد بدینچون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار