قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - در ترغیب مردان به احتراز از زنان دلفریب
زیبد ار بی مایه عطاری کند پیوسته یارزان که هر تاری ز زلفش نافه دارد صد هزار
صد جگر بریان کند روزی ز حسنش ای شگفتهر که چندان مشک دارد با جگر او را چکار
مایهٔ عنبر فروشان بوی گرد زلف اوستهیچ دانی تا چه باشد یمن زلفش از یسار
بارنامهٔ چشم آهو از دو دیده کرد پستکارنامهٔ ناف آهو از دو جعدش ماند خوار
عارض زلفش ز بند کاسدی آن گه برستکاروان مشک و کافور از ریاح و از تتار
مشکشان در نافهاشان چون جگرشان خون شدهاز چه؟ ا زتشویر و شرم آن دو زلف مشکبار
روی خوبش چو نگری فتنهٔ جهانی بین ازوفتنه فتنهست ای برادر خواه منبر خواه دار
شمت زلفین او کردست چون باد بهشتخاک را عنبر نسیم و باد را مشکین به خار
حسن و خلق و لطف و ملح آمد اصول جوهرشبا اصول جوهر ما باد و خاک و آب و نار
روی او اندر صفا و روشنی چون آینهستباز روی من ز آب دیدگان باشد بحار
من بدو چون بنگرم یا او به من چون بنگردمن همی او گردم و او من به روزی چند بار
از لبم باد خزان خیزد که از تاثیر عشقچون از آن دندان کژ مژ خود بخندد چون بهار
در مثل گویند مروارید کژ نبود چراکژ همی بینم چو زلف نیکوان دندان یار
لیک چندان زیب دارد کژ مژی دندان اوکن نیابی در هزاران کوکب گردون گذار
در لبش چون بنگرم از غایت لعلی شودچشمم از عکس لبان چون می او پر خمار
هر که روزی بی رضایش چهرهٔ زیباش دیدبی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار
او همی کاهد ز نیکو عهدی و از خوشخوییهر چه بر رویش طبیعت میبیفزاید نگار
هست بسیاری نکوتر زیب امروزش ز دیهست بسیاری تبهتر عهد امسالش ز پار
ای دریغ از هیچ سنگستی درو بر راه اوکشتگان عشق یابندی قطار اندر قطار
لیک طبع عامیان را ماند از ساده دلیهر که دامی راست کرد او را درو بینی شکار
گه برین هم جفت باشد همچو بی دین با دروغگه بر آن همخوابه گردد همچو بد خو با نقار
من که جان و عمر و دل درباختم در عشق اومن که جاه و مال و دین در عشق او کردم نثار
بر چو من کس نا کسی را برگزیند هر زماناینت بی معنی نگاری وه که یارب زینهار
جان من آتش همی گیرد که از دون همتیهرکرا بیند، همی گیرد چو آب اندر کنار
غیرت آنرا که چون نارنگ ده دل بینمشگر به سینه صد دلستی خون شدستی چون انار
بنده از وی آمنم زیرا که روزی بیشکستدر طویلهٔ عشوهٔ او صد کس اندر انتظار
در حرم هر کس در آید لیک از روی شرفنیست یک کس را مسلم در حرم کردن شکار
باز اگر چند این چنین ست او ولیک این به بودکاش اندر سنگ باشد پنبهای در پنبهزار
بید باری ایمنست از زحمت هر کس ولیسنگ نااهلان خورد شاخی که دارد میوه بار