قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - در مدح قاضی یحیا صاعد
ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفابر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا
ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگوی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا
رشوت از حکمت چنان دورست کز گردون فسادبدعت از علمت چنان پاکست کز جنت وبا
برفکندی رسم ظلم و اسم رشوت از جهانتا شدی بر مسند حکم شریعت پادشا
ای که بر صحرا نزیبد جز برای خدمتتهیچ هدهد را کلاه و هیچ طوطی را قبا
دوست رویی آن چنان کز پشت ماهی تا به ماهبر تو هر موجود را عشقی همی بینم جدا
گرچه ناهموار بود از پیشکاران کار حکمپیش از این لیکن ز فر عدل تو در وقت ما
آن چنان شد خاندان حکم کز انصاف و عدلمیکند مر خاک را از باد عدل تو جدا
جز دعای تو نمیگویند شیران در زئیرجز ثنای تو نمیخواهند مرغان در نوا
ای در حکمست و این دعوی که کردم راست بودگر نداری استوارم بگذرانم صد گوا
عقل اندر کارگاه جان روایی خواست یافتاز برای خدمت صدرت نه از بهر بها
ناگهان دیدم که گردان گشت بر گردون نطقبیست و نه کوکب همه تاری ولیک اصل ضیا
بغضی از وی چون بنات النعش و بعضی چون هلالبعضی از وی چون ثریا بعضی از وی چون سها
شکلهاشان در مخارج نقش نفس ناطقهذاتهاشان بر منابر شرح شرع مصطفا
چشم من چون گوش گشتی چون ندیدی بر زمینگوش من چون چشم گشتی چون شدندی بر سما
ترجمان کفر و دین بودند و جاسوس ضمیرقهرمان عقل و جان بودند و فرزند هوا
عقل چون در یافتن شد این همه گرد آمدندنزد او از بهر عز سرمد و کسب بقا
عقل عاجز شد ازیشان زان که ریشهٔ آن ردااین یکی گفتی: مرا ساز آن دگر گفتی : مرا
عقل چون مرسیرتت را چاکریها کرده بودکرد چون خلقت امید هر یکی زیشان روا
مبهم و رمز از چه گویم چون نگویم آشکارنه کسی اینجای بیگانهست ماییم و شما
و آنکه شعری خواستم گفتن ترا از بهر شکرنز برای آنکه تا بار دگر جویم عطا
حرفها دیدم که خود را یک به یک بر میزندپیش من زاری کنان زانسان که پیران در دعا
گاه تاج از سر همی انداخت شین بر سان سینگاه پیشم سرنگون میشد الف مانند لا
همچو جیم و دال و را و قاف و عین و لام و نوناز الف تا یا دگرها مانده در پیشم دوتا
این همی گفت ای سنایی الله الله زینهاراز جمال مدح او ما را نصیبی کن سنا
و آن دگر گفتی مرا کن قافیت در مدح اوتا بدرم همچو اقبالش مخالف را قفا
وین دگر گفتی: مرا حرف روی کن تا چنودر میان حرفها بازار من گردد روا
چون ز خلق معنویت آن دیده بودم در زماناز پی تشریف ایشان مثنوی گفتم ثنا
ز آنچنان سیرت چنین معنی همی زاید یلیز آسمان چون نوش بارد نوش باشد نوشبا
تا بیابی گر بجویی از برای حج و غزودر مناسک حکم حج و در سیر حکم غزا
این چنین انصافها چون غازیان بادت ثوابوز چنان کردارها چون حاجیان بادت جزا
اخترت بادا منیر و طالعت بادا قویرتبتت بادا بلند و حاجتت بادا روا