قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی
مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامورتا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بیخبر
مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدلخلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر
میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باءآنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر
صورت این حرفها نبود چو نیکو بنگریجز خصال و نام سرهنگ و عمید نامور
آنکه همچون عقل و دولت رای او را بود و هستهم بر گفتن صواب و هم بر رفتن ظفر
آنکه آن ساعت که او را چرخ آبستن بزادشد عقیم سرمدی از زادن چون او پسر
کرده وهمش عرصهٔ گردون قدرت را مقامکرده فهمش تختهٔ قانون قسمت را ز بر
سخت کوش از عون بختش دوستان سست زورسست پای از سهم تیغش دشمنان سخت سر
غاشیهٔ تمکین او بر دوش دارند آن کسانکعیبها کردند پیش از آفرینش بر بشر
چارسوی و پنج حس بخت بگرفت آن چنانکحادثه نه چرخ را از شش جهت بر بست در
هر که در کانون خصمش آتش کینه فروختگرچه با رفعت بود کم عمر گردد چون شرر
شمس رایش گر فتد ناگاه بر راس و ذنبگردد از تاثیر آن نور آسمان زرین کمر
ذرهای از برق قهرش گر برافتد بر سمانه فلک چون هفت مرکز باز ماند از مدر
سایهای از کوه حزمش گر بیفتد بر زمینبر نگیرد آفتابش تا به حشر از جای بر
ذرهای از باد عزمش گر بیابد آفتابیک قدم باشد ز خاور سیر او تا باختر
ساحت گردون اگر چون همتش باشد به طولصدهزاران سال ناید ماه زیر نور خور
اعتمادی دارد او بر نصرت بخت آن چنانکهر سلاحی در خزانهٔ او بیابی جز سپر
ای به صحرا شتابت باد صرصر همچو کوهوی به شاهین درنگت کوه ثهلان همچو زر
گر مقنع ماهی از چاهی برآورد از حیلپس خدایی کرد دعوی گو بیا اندر نگر
در تو کز گردون ملکت صدهزاران آفتابمی برون آری و هستی و هر زمانی بندهتر
بود دارالملک بو یحیا هوای آن زمینکاندرو امروز دارد عرض پاکت مستقر
لیک تا والی شدی در وی ز شرم لطف تواسب بو یحیا نیفگندست آنجا رهگذر
از عفونت در هوای او اگر دهقان چرخزندگانی کاشتی مرگ آمدی در وقت بر
شد ز اقبال و ز فرت در لطافت آن چنانکزهر قاتل گر غذا سازی نیابی زو ضرر
مایهٔ آتش برو غالب چنان شد کز تفشآب گشتی ابر بهمن در هوا همچون مطر
شد ز سعیت گاه پاکی ز اعتدال اینک چنانکباد نپذیرد غبار و آب نگذارد شکر
شاد باش ای از تو عقل محتشم را احتشامدیر زی ای از تو چرخ محترم را مفتخر
روزگاری گاه حل و عقد اندر دو صفتهمچنین چون اصل نفعی نیست خالی ز ضر
از پی نادیدن سهمت چو اندازی تو تیردشمن از بیم تو بر پیکان برافشاند بصر
از تو و خشم تو بینا دل هراسد بهر آنکچون نبیند کی هراسد مور کور از مار گر
میخ کردار ار جهد دشمن ز پیشت پای اوبی خبر او را کشد سوی تو بر کردار خر
دولتی داند که یابد سایه گاهی چون جحیمدشمنی کز بیم شمشیر تو باشد با خطر
دیدهٔ دشمن کند تیرت چو نقش چشم بندگرچه در ظلمت عدو چون دیدهها سازد مقر
گر هدف سازد قمر را تیر اختر دوز توتا قیامت جز قران نبود زحل را با قمر
اندر آن روزی که پیدا گردد از جنگ یلانتیرهای دیده دوز و تیغهای سینه در
تیغها گردد ز حلق زردرویان سرخ رونیزهها گردد ز فرق تاجداران تاجور
گرز بندد پردهای بی جامه بر راه قضاتیغ سازد خندقی بی عبره بر راه قدر
از نهیب تیر و بانگ کوس بگذارند بازچشمهای سر عیان و گوشهای حس خبر
نای روئین گویی آنجا نفخ صور اولستکز یکی بانگش روان از تن رمد زنگ از صور
روی داده جان بی تن سوی بالا چون دعارای کرده جسم بی جان سوی پستی چون قدر
همچو هامون قیامت گرد میدان جوق جوقزمرهای اندر عنا و مجمعی اندر بطر
کرده خالی پیش از آسیب سنان و گرز توروح نفسانی دماغ و نفس حیوانی جگر
ناگهی باشد برون تازی چو بر چرخ آفتابسایهوار از بیم جان بگریزد از پشت حشر
نیزهای اندر بنان اختر کن و جیحون مصافبارهای در زیر ران هامون برو گردون سیر
بارهای کز حرص رفتن خواهدی کش باشدیهمچو جیحون جمله پای و همچو صرصر جمله پر
راکبش گر سوی مشرق تازد از مغرب بر اوگرچه در روزهست مفتی کی نهد حکم سفر
سم او سنبد حجر را در زمان الماس وارپس بزودی زو برون آید چو آتش از حجر
هر که نامت بر زبان راند از بدی در یک زمانخضروارش حاضر آرد نزد ایشان ما حضر
گوهری در کف تو زاده ز دریای اجلآفت سنگین دلان وز آهن و سنگش گهر
بر و بحر ار ز آتش و آبش بیابد بهرهایبر گردد همچو بحر و بحر گردد همچو بر
هیزم دوزخ بود گر آتش شمشیر تومیفزاید هر زمان صد ساله هیزم در سقر
آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیستآتشی کو هیزم افزاید همی این طرفهتر
با چنین اسبی و تیغی قلعهٔ دشمن شدههمچو شارستان لوط از کوششت زیر و زبر
جنگها کردی چنان چون گفت مختاری به شعربسکه از تیغ تو مجبورند اعدا و کفر
ای چو عثمان و چو حیدر شرم روی و زورمندوی چو بکر و چو عمر راست گوی و دادگر
جبرییل از سدره گویان گشته کز اقبال و روزنعمت حق را سر آل خطیبی قد شکر
خون اعدا از چه ریزی کز برای نصرتتمویشان در عرقشان گشتهست همچون نیشتر
با چنان بت کش علایی و صت کرد اندر غزلخانهٔ غم پست کرد آن کامران و نوش خور
باز چون در بحر فکرت غوطهخوردی بهر نظمگوهرین گردد ز بویهٔ فضل تو در دل فکر
هیچ فاضل در جان بینثر و بینظمت نراندبر زبان معنی بکر و در بیان لفظ غرر
آب از آتش گر نزاید هرگز و هرگز نزادز آتش طبعت چرا زادهست چندین شعر تر
شعرها پیشت چنان باشد که از شهر حجازبا یکی خرما کسی هجرت کند سوی هجر
گرچه صدرت منشاء شعرست و جای شاعرانگفتمت من نیز شعری بی تکلف ماحضر
بوحنیفه گرچه بود اندر شریعت مقتداکس نشست از آب منسوخی سخنهای ز فر
زاغ را با لحن بد هم بر شجر جایست از آنکآشیانهٔ بلبل تنها نباشد یک شجر
گرچه استادان هنرمندند من شاگرد رایک هنر باشد که پوشد هر چه باشد از هنر
آب دریا گرچه بسیارست چو تلخست و شورهرکرا تشنهست لابد رفت باید زی شمر
شیر از آهو گرچه افزونست لیکن گاه بویناف آهو فضل دارد بر دهان شیر نر
گرچه استادان من گفتند پیش از من ثناتلیک پیدا نبود از پیش و پس اصل خیر و شر
خانهٔ آحاد پیشست از الوف اندر حسابدر نگر در پیشتر تا بیشتر یابی خطر
یافتم تاثیر اقبال از برای آنکه کرداختر مدح تو اندر طالع شعرم نظر
بیش از این تاثیر چبود کز ثناهای تو شدشاه را گفت من پیش از قبولت پر درر
ور خود از صدر تو یابم هیچ توقیع قبولیافت طبعم ملک حر و شخص ملک شوشتر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسبچار عنصر مادر آمد هفت سیاره پدر
باد صبح ناصحت چون روز عقبا بیمساباد شام حاسدت تا روز محشر بیسحر
بر تو فرخ باد و شایان و مبارک این سه چیز:خلعت سلطان و شعر بنده و ماه صفر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش روباد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر