گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۵۹ بیت
از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشروز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر
جز خلاف آخر کرا این دست باشد کوردعصر عالم را به پای و عمر را به سر
جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهانچرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر
گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلافزخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر
با خلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نفسیک هیولا کی شدی هرگز پذیرای صور
تازیان مر بید را هرگز نخوانندی خلافگر درو یک ذره هرگز دیده اندی بوی و بر
عالمان را از خلافست این همه طاق و جناغعاملان را از خلافست این همه تیغ و سپر
از وفاق ادریس بر رفت از زمین بر آسماناز خلاف ابلیس در رفت از بهشت اندر سقر
از وفاق استاد بر صحرای نورانی ملکوز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر
از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کردصد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر
تا به اکنون این سری می کرد لیک اندر سرخساز پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر
لاجرم زین صلح جان‌ها آسمانی شد به زیرلاجرم زین کار دلها آسمانی شد ز بر
تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتیکرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر
لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنونشاهراه دوزخست و نعرهٔ این المفر
اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتیچون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر
گرچه این بی او تواند کامها راندن به تیغورچه او بی این تواند نامها ماند از هنر
لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیروز برای مصلحت را با علی بهتر عمر
رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلدچون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر
گل که تنها بویی آخر خشک گرداند دماغور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر
زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دلقوت جان را و دل را گلشکر به گلشکر
از برای قوت دل را شکر با گل بهستاز برای قوت دین را شما با یکدگر
ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بویوی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر
آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفاشیخ در حق تو آن کردست دانی آنقدر
این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر توو آن فداگر چشم بینا کرد در هجر پسر
این ز همت صلح دیده باز نپذیرفت سمعو آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر
شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدازشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر
در چنین حالی چنین آزاد مردی کرد اومی ندیدم در جهان پیری ازو آزاده‌تر
ای ز بخشش بخل را چون کوه کرد مغز خشکوی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده‌تر
باطنت را دین به صحرا آورید از بهر صلحچون نگه کرد اندرو از ابره به دید آستر
گر نماند درد و گردی در میان نبود عجبدرد بر دارد شفا و گرد بنشاند مطر
در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رودعاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر
در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلحدر مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر
دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخدوستان نیک‌دل خم را بشویند از تبر
گاه الفت داد باید نیش کژدم را امانوقت خصمی کند باید کام تنین را ز فر
طبع تا باشد موافق سرد و گرمش میخورانچون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر
ای دریغا گوش او بشنودی ار باری کنونتا تو زین الماس بران چون همی پاشی درر
جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشقاو ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر
ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرفذله پروردان آن خوانند نعمان وز فر
هیچ منت نیست کس را بر تو کت حق پروریدگاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر
فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو دادشیرت از پستان فخر و میوت از بستان فر
تو بزرگ از آسمانی دیگران از آب و خاکتو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر
مرغ کان ایزد کند چون مهر پرد بر سپهرمرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور
کی چرا سازد چو مرغ خانگی بر خاکدانهرکرا روح‌القدس پرورده باشد زیر پر
فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملاعاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر
عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضورکشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر
آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیانهیچ صورت‌بین ندارد زان معانی جز خبر
طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زنخانگه داران جان بودند آنجا جامه در
حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیماشعری چون دید رایت روی او شد همچو زر
عقل این می‌گفت «اذا جاء القضا ضاق الفضا»جان آن می‌گفت «اذا جاء القدر ضاع الحذر»
از پی احیاء شرع و معرفت کردی جداتیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر
این کنون ز «الحکم لله» نقش دارد بر نگینو آن دگر ز «ایاک نعبد» حلقه دارد بر کمر
زرد گوشان هری را کردی از گفتار نغزچون سیه چشمان جنت گوش و گردن پر گهر
در هری این ساحری دیدی به ترک و روم شوتا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر
گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراقروح نامی اره‌ای گشتستی اندر هر شجر
گر زر سحر گفت تو دین را نبودی پرورشدایگی این سحر کی کردی به تاثیر سحر
تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسبچار عنصر مادرند و هفت سیاره پدر
باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش روباد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر
باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوثباد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر
باد همچون دور همکار تو کارت مستقیمباد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر