گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - در عزت عزلت و قناعت گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ید۱۶ بیت
درین مقام طرب بی تعب نخواهی دیدکه جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید
مدار امید ز دهر دو رنگ یک رنگیکه خار جفت گلست و خمار جفت نبید
به عیش ناخوش او در زمانه تن در دهکه در طویلهٔ او با شبه است مروارید
ز دور هفت رونده طمع مدار ثباتمیان چار مخالف مجوی عیش لذیذ
که دیدی از بنی آدم که بر سریر سروردو دم کشید کز آن صد هزار غم نچشید
به شهوتی که برانی چه خوش بوی که همیز جانت کم شود آن یک دو قطره کز تو چکید
نگر چه شوخ جهانیست زان که جفت از جفتخوشی نیافت که تا پاره‌ای ز جان نبرید
چو دل نهادی بر نور روز هم در وقتزمانه گوید خیز و نماز شام رسید
چو باز در شب تاری خوشت بباید خفتخروس گوید برجه که نور صبح دمید
دو دوست چون بهم آیند همچو پره و قفلکه تا دمی رخ هجرانشان نباید دید
همی بناگه بینی گرانی اندر حالبیاید و به میانشان فرو خزد چو کلید
درین زمانه که دیو از ضعیفی مردمهمی سلاح ز لاحول سازد و تعویذ
کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافتکسی که ریو قناعت ندید هیچ ندید
کسی که شاخ حقیقت گرفت بد نگرفتکسی که راه شریعت گزید بد نگزید
رهی خوشست ولیکن ز جهل خواجه همیخوشی نیابد ازو همچنان که خار از خید
برین سنا نرسد مرد تا سنایی وارروان پاکش ازین آشیانه بر نپرید