قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در تزییفِ علمای دنیاجوی گفته شد
ای سنایی! ز جسم و جان تا چند؟برگذر زین دو بینوا در بند
از پیِ چشمزخمِ خوشچشمیهر دو را خوش بسوز همچو سپند
چه کنی تو ز آب و آتش یادچه کنی تو ز باد و خاک نَوَند
چه کنی بود خود که بود تو بودکه تو را در امید و بیم افکند
تا بُوی در نگارخانهٔ "کُن"نرهی هرگز از بیوس و بَسند
چون گذشتی ز "کاف" و "نون" رستیاز قُلِ قاف و لامِ دانشمند
همه از حرص و شهوت من و تستعِلم و اِقرار و دعوی و سوگند
از همه فقر رستی ار گردیهمچو لقمان به لقمهای خرسند
نزد من، قبله دوست: عقل و هویهر چه زین هردو بگذری ترفند،
مَهبطِ این یکی نشیبِ نشیبمَصعدِ آن دگر بلندِ بلند
مقصد ما چو اوست، پس در دینره چه هفتاد و دو، چه هفتصد و اند
چو تو در مصحف از هوی نگرینقش قرآن تو را کند در بند،
ور ز زردشت، بی هوی شنویزنده گرداندت، چو قرآن، زَند
طمع و حرص و بخل و شهوت و خشمحسد و کبر و حِقدِ بَد پیوند
هفت درْ دوزخند در تنِ توساخته نفسشان درو دربند،
هین که در دست توست قفل امروزدرِ هر هفت محکم اندر بند
همه ره آتش است، شاخزنانکه ابد بیخ آن نداند کَند
مِلکِ اویی از آن همیترسیتو شوی مالک ار پذیری پند
آن نه بینی همی که مالک رانکند هیچ آتشیش گزند؟
دین به دنیا مده که هیچ هُمایندهد پر به پرنیان و پرند
دین فروشی همی که تا سازیبارگی نقرهخِنْک و زین زرکَند
خر چنان شد که در گرفتن اوساخت باید ز زلف حور کمند؟
گویی: "از بهر حشمت عِلم استاینهمه طمطراق خِنک و سمند"
عِلم ازین بارنامه مستغنی استتو برو بر بروت خویش مخند!
مهرهٔ گردنِ خرِ دجّالاز پی عِقد، بر مسیح مبند
از پی قوت و قوّتِ دلِ گرگجگر یوسفان عصر، مَرَند
کفشِ عیسی مدُزد و از اطلسخرِ او را مساز پشماگند
شهوتت خوش همی نمایاندمِهرِ جاه و زر و زن و فرزند
کی بود کاین نقاب بردارندتا بدانی تو طعم زهر از قند
چند ازین لاف و بارنامهٔ تو؟در چنین منزلی کثیف و نژند
بارمایه گُزین که درگذرداین همه بارنامه روزی چند