قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح بهرامشاه
روزی که جان من ز فراقش بلا کشدآنروز عرش غاشیهٔ کبریا کشد
ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوستاین غم نه کار ماست که این غم کیا کشد
نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازوگر زو دمی ز راه مرادش جفا کشد
آن جان بود شریف که دم دم ز دست دوستهر لحظه جام جام زلال بقا کشد
هر دل که از قبول غمش روی در کشداقبال آسمانش به پیش فنا کشد
دل کیست تا حدیث خود و یاد خود کندبا آن صنم که هودج او کبریا کشد
رنجش شکر بلاست از آن عافیت به عشقرنجش همیشه با طرب و مرحبا کشد
در موکبی که روح قدس مرکبی کندپیدا بود که لاشهٔ ما تا کجا کشد
مرد آن بود که در ره پاکی چو عاشقانخط بر سر صواب و قلم بر خطا کشد
بود شما چو نار شود در مصاف عشقشو ما بدا که کینهٔ بود شما کشد
در چارسوی حکم چو بانگ بلا بخاستجانهای پاک سوخته پیش صلا کشد
زهر آب قهر و غیرت او را ز دست دوستبا روی تازه ساغر بر و وفا کشد
در دم سوار گشت بر اسب هوای تووین بار هرزه هرزه خر آسیا کشد
رست از عقیله دیدهٔ عقل از برای آنکهر ساعتی ز خاک درش توتیا کشد
دیده سنایی از قبل چشم شوخ اونوک سنان غمزه به یاد ثنا کشد
با چشم شوخ او خوش از آنیم کو به عشقسرمه همه ز خاک در پادشا کشد
آن خسروی که بی مدد فضل و عدل اوجان در بهشت عدن وبال وبا کشد
سلطان یمین دولت بهرامشاه کوعرضش همیشه بار وفا و بقا کشد