قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - سخنی از میراث استادان
مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیردز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد
ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو نایدنه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد
اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اولاگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد
بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گویدبباید سوخت چون شمعش که صحبت با لگن گیرد
نمیدانند رنج ره بدان بر خیره میلافندنه زان وجهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد
عیار آن است در عالم که در میدان عشق آیدمصاف هستی و مستی همه بر هم زدن گیرد
نگردد دامن رهرو به آب هفت دریا ترهمه او گردد از معنی چو ترک ما و من گیرد
چو مرد از غیر فارغ شد ز دنیا سر بگرداندسپاه فقر بیترتیب پس آمد شدن گیرد
از آن اسرار پوشیده که عاشق دارد اندر دلاگر بر خار برخواند همه عالم سمن گیرد
تو گفت عاشقان داری و کار فاسقان لابدبدخشان بد به دست آید اگر نعمان یمن گیرد
مرا باری نشاید زد به پیش هیچ عاشق دمکه هر ساعت غم دنیا به گردم انجمن گیرد
پر از زهرست کام من سنایی خوش سخن زانمقیامت زهر باید خورد گر دستم سخن گیرد
ولی میراث استادان از این زیبا سخن داردحسینی باید از معنی که تا جای حسن گیرد
درین دلق به صد پاره مرا طبعیست پر گوهرچو بگشایم ز فضل او جهانی نسترن گیرد