گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اننیست۳۸ بیت
کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیستفرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست
کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصفاهرمن را صفت برتری یزدان نیست
گهر ایمان جسته‌ست ز ارکان سپهردر دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست
که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاستزان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست
تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیانزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست
نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروعفرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست
کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محضرسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست
رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهندمشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست
ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترامعبر و پایگه قلزم بی‌پایان نیست
کاین طریقست که در وی چو شوی توشه تراجز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست
این عروسیست که از حسن رخش با تن توگر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست
درد این باد هوا در تن هرکس که شودهست دردی که به جز سوختنش درمان نیست
جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرامایهٔ عرض درین جز غرض جانان نیست
گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بودرو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست
جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیستتحفهٔ بی‌خطر اندر خور این سلطان نیست
فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شویکاندرین کوی به جز رهگذر مردان نیست
چند گوئی که مرا حجت و برهان بایدهر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست
کشتهٔ حق شو تا زنده بمانی ور نهبا چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست
از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دستکه به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست
نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیمکه گلیم تو به جز بافتهٔ هامان نیست
تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیلچون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست
غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیستغلطی جان پدر این گهر از عمان نیست
ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدندکه چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست
ای بسا یونس نامان که درین آب شدندکه جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست
مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عملورنه عالم تهی از کردهٔ بوسفیان نیست
گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شودنی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست
من وفانام بسی دانم کش جز به جفاطبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست
آهست آری سندان به همه جای ولیکخویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست
نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانندآب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست
هفت و چارند اگر رسم بود وقت شماروقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست
یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باشکه دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست
راه این سرو جوان دور و درازست ای پیرمی این خواجه سزای لب سرمستان نیست
جان فشان در سر این کوی که از عیارانشب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست
لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشقبه گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست
راز این پرده نیابی اگر از نفس هوادر کف نیستی تو، علم طغیان نیست
تا همه هو نشوی، هوی تو الا نشودچون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست
تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کنزان کجا عروهٔ وثقای تو جز قرآن نیست
گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفتروشنی عالم جز از فلک گردان نیست