قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است
سنایی سنای خرد را سزاستجمالش جهان را جمال و بهاست
اگر شخصش از خاک دارد مزاجپس اخلاق او نور کلی چراست
چنو در بزرگان بزرگی که دیدچنو از عزیزان عزیزی کجاست
اگر خاطرش را به وقت سخنکسی عالم عقل خواند سزاست
عجب زان که با او کند شاعرینداند که این رای محض خطاست
کجا نور باشد چه جای ظلامکجا ماه باشد چه جای سهاست
همه لفظ او قوت جانست و بسهمه شعر او فضل را کیمیاست
ز انوارش امروز شهر هراتچو برج قمر پر شعاع و ضیاست
ز ازهار فضلش همین خطه رااگر مقعد صدق خوانم رواست
بصورت بدیدم که وی را ز حقمددهای بیغایت و منتهاست
مقدر چنین بود کاندر وجودز اعداد رفع نهایت خطاست
الا یا بزرگی که احوال توهمه بر سعادت کلی گواست
ترا ز ایزد پاک الهام صدقدر اقوال و افعال یکسر عطاست
اگر چند تقصیر من ظاهرستدلم بستهٔ بند مهر و وفاست
چو جان و دل از مایهٔ اتصالمدد یافت رسم تکلف رواست
ثنای تو گویم بهر انجمننکوتر ز هرچیز مدح و ثناست
همی تا کثافت بود خاک راهمی تا لطافت نصیب هواست
بقا بادت اندر نعیم مقیمبقای تو عز و شرف را بقاست