قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح بهرامشاه
چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهیبر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی
گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکیگهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی
گهی به بوسه امیرم کنی به راهبریگهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی
گه از مسافت با روغنی کنی آبیگه از لطافت با کهربا کنی کاهی
به دست رد و قبول تو چون به دست کریمعزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی
به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آنمنافقی چکنی مار باش یا ماهی
ندیده میوهای از شاخ نیکوییت وز غمشکوفهوار شدم پیر وقت برناهی
به نوک غمزهٔ ساحر مباش غره چنینکه هست خصم ستم ناوک سحرگاهی
از این شعار برون آی تا سوی دلهابسان شعر سنایی شوی به دلخواهی
حدیث کوته کردم که این حدیث تراچو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی
یمین دولت بهرامشاه بن مسعودکه هست چست بر او خلعت شهنشاهی