گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۸

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی‌؟یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابیجهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی
درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابیدرو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی
نه بر اوج هوا او را عقابی دل‌شکر یابینه اندر قعر بحر او را نهنگی جان‌ستان بینی
اگر در باغ عشق آیی‌، همه فراش دل یابیوگر در راه دین آیی‌، همه نقاش جان بینی
گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابیگهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی
سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا توز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی
اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالاچو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی
گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آییچو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی
درین ره گرم‌رو می‌باش لیک از روی نادانینگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی
وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزتز دارالملک ربانی جنیبت‌ها روان بینی
ز حرص و شهوت و کینه ببُر تا زان‌سپس خود رااگر دیوی مَلَک یابی‌، وگر گرگی شبان بینی
ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمدزهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی
زبان از حرف‌پیمایی یکی یک‌چند کوته‌کنچو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی
گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پسهمه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی
مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزیچو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی
به حکمت‌ها قوی‌پر کن مرین طاووس عرشی راکه تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی
نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقیکه در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی
که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازیکه دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی
چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل رامترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی
ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابیز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی
بهانه بر قضا چنهی‌؟ چو مردان عزم خدمت کنچو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی
تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پسبه هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی
عنان‌گیر تو گر روزی جمال درد دین باشدعجب نبود که با ابدال خود را هم‌عنان بینی
خلیل ار نیستی‌، چه بود‌؟ تو با عشق آی در آتشکه تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی
عطا از خلق چون جویی گر او را مال‌ده گوییبه سوی عیب چون پویی‌؟ گر او را غیب‌دان بینی
ز بخشیدن چه عجز آید نگارندهٔ دو گیتی راکه نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی
ز یزدان دان نه از ارکان که کوته‌دیدگی باشدکه خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی
چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزیّن کنکه اسب تازی آن بهتر که با برگستوان بینی
اگر صد بار در روزی شهید راه حق گردیهم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی
امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز توبه کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی
هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستیگر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی
تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی‌هوا خواهیتو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی
که از دونی خیال نان چنان رُسته‌ست در چشمتکه گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی
مسی از زر بیالودی و می‌لافی چه سود اینجاکه آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی
نقاب قوّت حسی چو از پیش تو بردارنداگر گبری سقر یابی وگر مؤمن جنان بینی
بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا توسقرها در جگر یابی جنان‌ها در جنان بینی
امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون نایدبه دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی
وگرچه طیلسان دارد مشو غره که این آنجایکی طوقی‌ست از آتش که آنرا طیلسان بینی
به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجانه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی
یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشانکه تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی
نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابینه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی
سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابیرخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی
بدین زور و زر دنیا چو بی‌عقلان مشو غرهکه این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی
که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتیوگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی
یکی اعضات را حمّال موران زمین یابییکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی
چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباریکه تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی
سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردونبه مرو آ تا کنون در گِل تن الب‌ارسلان بینی
چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا راهمی باد خداوندی کنون در بادبان بینی
که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی توز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی
پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیراکه نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی
بسان علت اولی سخن ران ای سنایی زانکه تا چون زادهٔ ثانی بقای جاودان بینی
وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنوکه کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی
حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبودکه دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی
برای عقل معنی را تویی راوی روایت کنکه معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی