گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - توصیف روح در بدن

شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانیکه در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
غریب از جاه طورانی ز نافرمانی لشکربه دست دشمنان درمانده اندر چاه ظلمانی
سپاه بی‌کران داری ولیکن بی وفا جملههمه در عشوه مغرورند از غمری و نادانی
ز بدرویی و خودرایی همه یکبارگی رفتهز گلشنهای روحانی به گلخنهای جسمانی
طلبکارند نزهت را و نشناسند این مایهکه گلشنهای جسمانی ست گلخنهای روحانی
روا باشد که قوت جان به اندازهٔ حشم گیردکه قوت گیر دار جان را دهی یاقوت رمانی
در آن دریا فگن خود را که موجش باشد از حکمتکه جزع او به قیمت تر بود از در عمانی
اگر گویا و پیدایی یکی خاموش پنهان شوخوشا خاموش گویا و خوشا پیدای پنهانی
برستی گر ترا بر سر جان خود وقوف افتدکجا واقف تواند شد کسی بر سر یزدانی
ثبات دل همی جویی درون گنبد گرداناز آن بیهوده سرگردان چنان گردون گردانی
ازیرا در مکان جهل همواره به کینی توکه اندر بند هفت اختر اسیر چار ارکانی
چرا در عالم عقلی نپری چون ملایک توچرا چون انسی و جنی در اندوه تن و جانی
چه پیچانی سر از طاعت چه باشی روز و شب غافلچه پوشی جامهٔ شهوت دل و جان را چه رنجانی
که تا دست جوانمردی به دنیا در نیفشانیچنان دان بر خط دین بر که دست تاج مردانی
چه بندی دل در آن ایوان که هستش پاسبان کیواننبینی عاقل هرگز نه ایوانی نه کیوانی
تو خود ایوان نمی‌دانی تو خود کیوان نمی‌بینینداری همت کیوان چو اندر خورد ایوانی
بدین همت که اندر سر همی داری سراندر کشسزای پنبه و دوکی نه مرد رزم و میدانی
ببینی تا چه سودست این که در عالم همی بینیعزیزست ای مسلمانان علی‌الجمله مسلمانی
اگر خواهی که با حشمت ز اهل البیت دین باشیبباید در ره ایمان یکی تسلیم سلمانی
ای می خوردهٔ غفلت کنون مستی و بی‌هوشیخمار ار زین کند فردا کمال خویش نقصانی
ز آبادانی دنیا بکردی دین خود ویراننه آگاهی که آبادانی ایدون هست ویرانی
به پیش آدم شرعی سجود انقیاد آورگر از شبهت نه چون ابلیس بر پیکار عصیانی