گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸

وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)قافیه: نی۱۷ بیت
عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منیخود نبود عشق ترا چاره ز بی‌خویشتنی
دست کسی بر نرسد به شاخ هویت توتا رگ نَحنِیَّتِ او ز بیخ و بن بر نکنی
با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدیبا رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی
خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بریحلقه به گوشیست درو حلقهٔ هر در که زنی
پردهٔ نُزهتگَه تو روی بلال حبشیعود سراپردهٔ تو جان اویس قرنی
جان مرا مست کنی مست چو بر من گذریعقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی
راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلیباز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی
چند کشی جان مرا در طلب بی طلبیچند زنی عقل مرا از حَزَن بی حزنی
ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رختباز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی
از ره شیرین سخنی بس تُرُشم در ره توجان مرا پاک بشوی از خوشی و خوش سخنی
چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برمدل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی
از من و من سیر شدم بر در تو زان که همیمن چو بیایم تو نه‌ای من چو نمانم تو منی
بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبومخود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی
بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنمپیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی
شرقنی غربنی اخرجنی من وطنیاذا تغیبت بدا وان بدا غیبنی
کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطاغمزهٔ تو عمر هبا خندهٔ تو عیش هنی
کی شود ای جان جهان با لب و با غمزهٔ توعشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی