قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ - در مدح تاجالدین ابوالفتح اصفهانی
ای پدیدار آمده همچون پری با دلبریهر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری
آفتاب معنی از سایت بر آید در جهانزان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری
زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلیمر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری
بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترادستیار خویش دارد زهره در خنیاگری
همچو مشک و گل سمر گشتی به گیتی نسیمچون نکو رویان ز شیرینی همی جانپروری
مجلس آرایی کنی هر جا که باشی زان که توچون گل و مل در جهان آراسته بیزیوری
گر عرض قایم نباشد نی ز جوهر در مکانلفظ و خط همچون عوض شد در عرض بی جوهری
از پری ز آتش بود تو آتشین طبع آمدیشاید ار باشی تو مانند پری در دلبری
تا بینندت به خوبی داستان از تو زنندچون نشینند و بینندت چنین باشد پری
گوهر معنی تمامی ایزد اندر تو نهادنیستی زین چارگوهر پس تو پنجم گوهری
از برای چه کنی چون ابر هرجایی سفرچون ز هر معنی پر از گوهر چو بحر اخضری
گوهر و شکر بهم نبود تو از معنی و لفظشکر چون گوهری و گوهر چون شکری
گر ز طبع خواجه گشتی گوهر دریای علماز چه از دست و قلم اندر پناه عنبری
با شرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کردپیش تخت تاجداران لفظ تازی و دری
مشرق و مغرب همه بگرفت نام نیک توکلک خواجه تا قوی دارد ترا با لاغری
تاج اصفاهان السان الدهر ابوالفتح آنکه هستدر عجم چون عنصری و در عرب چون بحتری
آن ادیب مشرق و مغرب که اندر شرق و غربکرد پیدا در طریق شاعری او ساحری
شعر او خوان شعر او دان شعر او بین در جهانتا بدانی و ببینی ساحری و شاعری
معنی بسیار چون بینم من اندر شعر اوگویم این شعر آسمانی ای معانی اختری
معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهانهمچنان چون نور از خورشید چرخ چنبری
آفتاب و ماه و انجم بینی از معنی بسیگر تو اندر آسمان آسای شعرش بنگری
معنی اندر شعر او تابان بود از لفظ اوچون گهر از روی تاج و چون نگین ز انگشتری
شعر او ابروست کز پروردین افزاید جمالآن ما موی سرست آنبه بود کش بستری
پیش او هرگز نشاید کرد کس دعوی شعراز پس سید نشاید دعوی پیغمبری
ای سپاهان سروری کن بر زمین چون آسماندر جهان تا تو ولادتگاه چونین سروری
آفرین بادا بر آن بقعت کزو گشت او پدیددر همه علمی توانا در همه بابی جری
ای بمانند قلم تو ذولسانین جهانچون قلم گوهر نگاری چون قلم دین گستری
در زمین تو آن عطارد آیتی در روزگارکز هنر وقت شرف جز فرق کیوان نسپری
چون لسانالدهر و تاج اصفهان شد نام توپیش تخت تاجداران از هنر نام آوری
آب و آتش گر پدید آید به دست امتحاناندر آن آبی چو گوهر و اندر آن آتش زری
معجزات تو شود آن آب و آتش زان که توچون خلیل و چون کلیم از آب و آتش بگذری
تو به اخبار و به تفسیری امام بیبدلشاعری در جنب فضلت هست کاری سرسری
نیستی اندر طریق شعر گفتن آنچنانکبوحنیفه گفت در شعری برای عنصری
«اندرین یک فن که داری و آن طریق پارسی ستدست دست تست کس را نیست با تو داوری »
گوهر جدت اگر فخر آورد بر تو رواستبر زمین نارد نتیجهٔ چرخ چون تو گوهری
پیش معنیهای تو معنی نماید چون سمرشرح معنیهای او هرگز نگردد اسپری
شاعری در پیش تو شاعر کجا یارد نمودساحری در پیش موسی چون نماید سامری
پیش بحر علم تو هر بحر چون جعفر بودچه عجب گر بخشدت شه گنج زر جعفری
از برای گوهر معنی روی در شرق و غربدر جهان علم مانا تو دگر اسکندری
آفتاب و ماه علم آراستی زان پس که تونه بسان آفتاب و مه دوان بر هر دری
یک کرشمه گر تو بنمایی دگر از چشم فضلفکر جان بینی همه با چشمهای عبهری
باش تا باغ امید تو تمامی بر دهداین همه ز آنجا که حق تست چون من بیبری
سید اهل سخن تو این زمان چون سیدیعلم و حکمت شد چو شارستان و تو چون حیدری
زنده کردی تو از آن تصنیف نام عالمیعمر ثانی را ز اول زین معانی رهبری
هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شدای خنک آنرا که تو ذکرش در آن جمعآوری
یادگار از مردمان ذکر نکو ماند همیچون تو از ذکر نکو در عمر نیکو محضری
ذکرهای عنصری از ملک محمودی بهستگرچه پیش ملک او دونست ملک نوذری
نیک گویی تو از من بشنوند آن از تو هیچآفرین گویم همی نفرین کنندم بر سری
آسمان در باب من باز ایستاد از کار خویشبر زمین اکنون مرا چه بهتری چه بدتری
گر بگویم کاین گل شادیم چون پژمرده شداز غم نرگس صفت گردی چو گل جامهدری
مستمع بودندی از لفظ تو گر بودی جدایدر میان خاک و باد و آب و آتش داوری
تو همی گفتی که شعرت دیگران بر خویشتنبستهاند از بهر نامی این گروهی از خری
جامهٔ طاووس از شوخی اگر پوشید زاغنه چو طاووسش بباید کردن آن جلوهگری
چون نعیق زاغ شد همچون نوای عندلیبزاغ را زیبد برفتن کشتی کبک دری
آنچه تو یک روز دیدی ماندیدیم آن به عمرعمر ضایع گشت ما را کس نگفت ای چون دری
رنج بردی کشت کردی آب دادی و بردروخرش خور و خوش خند مگری گرگری بر ما گری
چون ترا بینیم گوییم اندرین ایام خویشاینت دولتیار مرد اندر حدیث شاعری
پیش جناتالعلی آوردهام ام بیدی چو نالگر کنی عفوم شود آن بید گلبرگ طری